نحوه گرفتن سفارش جهت طراحي ونقاشي كتاب كودك:

جهت سفارش مي توانيد مبلغ مورد نظر خود را از ميان گزينه هاي ذيل به شماره كارت سيباي6037991848006825 واريز نموده سپس موضوع مورد نظرتان را به همراه آدرس ايميل وزمان ومبلغ واريزي به شماره 09177168414 پيامك نماييد طرح رنگ آميزي شده مورد نظرتان در اسرع وقت به آدرس ايميل شما ارسال خواهد شد .

 

1- طرح نمونه ابتدايي بدون رنگ (اتود)با صرف 1ساعت وقت جهت تكميل :مبلغ 10000تومان

2- طرح رنگ آميزي شده با صرف 2ساعت وقت جهت تكميل :مبلغ 20000تومان

3- طرح رنگ آميزي شده با صرف 3ساعت وقت جهت تكميل :مبلغ 30000تومان

4- طرح رنگ آميزي شده با صرف 4ساعت وقت جهت تكميل :مبلغ 40000تومان

5- طرح رنگ آميزي شده با صرف 5ساعت وقت جهت تكميل :مبلغ 50000تومان

نمونه طرح اوليه (گزينه ۱):

گرفتن سفارش جهت طراحي و نقاشي كتاب كودك -طرح اوليه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: نحوه گرفتن سفارش جهت طراحي و نقاشي كتاب كودك
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 و ساعت 8:8 |

خردسال ترين سرباز

 حضرت علی اصغر علیه السلام -تصویر گر :علی اکبر رستگار

 پس از شهادت پرچمدارحسين(عليه السلام)  ابوالفضل العباس  (عليه السلام)  ديگرکسي از لشکر کوچک حسين (عليه السلام) نمانده است حضرت ندا سر ميدهد : هل من ناصر ينصرني ...آيا ياريگري هست تا يار يم کند؟وصداي حسين(عليه السلام)در همه مکانها وزمانها طنين مي افکند.

 امام حسين  (عليه السلام)  خود را آماده رفتن به ميدان كرد؛ ولى پيش از آنكه قدم به ميدان بگذارد، به خيمه آمد و فرمود: فرزند خردسالم را بدهيد تا با او وداع كنم!طفل شش ماهه اش  على اصغر  (عليه السلام)  را در آغوش پدر نهادند .

پدر طفل را به دست گرفت تا ببوسد؛ از شدت عطش رنگ به رخسار زيباي علي نمانده بود  .به مقابل لشکر آمد  علي راروي دست بلند کرد وفرمود:

" اي قوم اگر به من رحم نمي کنيد  به اين کودک رحم کنيد آيا نمي بينيد که چگونه از شدت وحرارت تشنگي دهان راباز وبسته ميکند"

عمر سعد که ديد نزديک است که سخنان امام حسين  (عليه السلام)  ونور چهره طفل شش ماهه اش   لشکر را منقلب کند دستور داد تا حرمله آخرين سرباز ابا عبدالله را نيز از اوبگيرد.حرمله نيز با تيري سه شعبه بر گلوي نازک على اصغر  (عليه السلام)  زد.

حسين  (عليه السلام)   دست خود را از خون فرزند پر کرد و به آسمان پاشيد:"خداياتحمل اين مصيبت بر من آسان  ميشود  وقتي که مي دانم تومرا مي بيني.

 


برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در یکشنبه نوزدهم آذر 1391 و ساعت 8:8 |
دراین برنامه قرآن آموز با کلیک روی نام یکی از ۱۴ سوره انتهایی قرآن کریم یک نقاشی را به صورت امام زمان عجمرحله به مرحله می کشد ودر حین کشیدن هر مرحله به صورت مکرر یک آیه از سوره مورد نظر را      می شنود پس از اتمام هر مرحله از نقاشی با کلیک کردن به مرحله بعد میرود وآیه ای که می شنود نیز عوض می شود درمرحله آخر که رنگ آمیزی نقاشی است سوره به صورت کامل تکرار می شود پس از اتمام نقاشی داستان مربوط به نقاشی که داستانی از ۱۴ معصوم می باشد به صورت متن نمایش داده می شود .

از این برنامه به عنوان یک بازی ومسابقه قرآنی نیز می توان استفاده کرد به این صورت که برای تعدادی از بچه ها آن را اجرا نموده ودر آخر برنده را بر اساس سرعت وکیفیت نقاشی تعیین کرد.

این برنامه نیز از مجموعه سی دی مبین (جلسه قرآن آستانه حضرت سید علاء الدین حسین)انتخاب شده (رجوع شود به معرفی نرم افزار مُبین در صفحه نخست وبلاگ)برای نمایش به برنامه POWER POINT VIEWERاحتیاج دارید

دریافت فایل:

حفظ 14 سوره قرآن حین نقاشی

POWER POINT VIEWER


برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک, دانلود نرم افزار
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 7:50 |


 

صداي شور وغوغاي بچه هاي جلسه قرآن حياط حرم راپر کرده بود.بچه ها کيف وپلاستيک به دست بي صبرانه منتظر رسيدن اتوبوس بودند تا آنهارا به اردوگاه ببرند .
اتوبوسها آمدند بچه ها را مرتب کرديم وگروه گروه سواراتوبوس کرديم از همان اول احســـــــاس کردم راننده اتوبوس با شور وشوق زيادي به بچه ها نگاه ميکند ومثل خيلي از راننده ها که از سر وصداي بچه ها چهره در هم ميکشند نيست. بالاخره بچه ها روي صندليها نسبتاً آرام گرفتند .راننده در حالي که قطره اشکي چشمهاي مهربونش رو  برّاقتر کرده بود روبه بچه ها ايـستـــــــــاد وگفت : ((بچه ها ميخوام ماجرايي رو که براي خودم اتفاق افتاده براتون تعريف کنم .)) 
بچه ها روساکت کردم وهمه چشم به دهان راننده دوختيم :
((چند سال پيش دراثريک بيماري فلج شدم وبايد روي ويلچر مينشستم وروز به روز وضعيتم بدتر مي شد کسي هم نبود که تر وخشکم کند ولباس و بدنم به قدري کثيف شده بود که بوي بدش همه را از من فراري مي داد.آمدم توي صحن حرم آقا سيد علاء الدين حسين (عليه السلام)خواستم بـــروم داخل حرم که يکي از خادمها جلويم راگرفت :(( برو بيرون بوي گند ميدهي .))
دلم شکست آمدم گوشـه حياط روبه حرم کردم وبه پسر موسي بن جعفر عرض کردم آقا جـــــــون خادمت توي حرم راهم نـداد. نميدونم چقدر اونجا ماندم وگريه کردم خوابم برده بود يانه که آقايي نوراني به سمتم آمد که مثل بقيه ازبوي گندم اخم نکردوبامهرباني به چهره کثيفم نگاه ميکرد آنقدر محو تماشاي اوشده بودم که نفهميدم که من که فلج بودم چطور روي پاهايم ايستاده ام.))


برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 7:44 |
فايلي كه در انتهاي همين مطلب لينك دانلود آن قرار داده شده است ،شامل ده دفترچه شامل 50داستان از معصومين همراه با نقاشي هاي بدون رنگ مي باشد.
چنانچه هريك از فايلها را روي سه برگ A4 پشت ورو پرينت كرده واز وسط تا  و منگنه كنيد كتابچه 5داستاني از يكي از معصومين همراه با نقاشيهايي جهت رنگ آميزي به دست مي آيد كه هديه و جايزه خوبي براي گروههاي سني راهنمايي،دبستان و پيش دبستاني مي باشد  .

دريافت فايل :

50 داستان مصور از معصومين


برچسب‌ها: نقاشي كتاب كودك, داستان مصور
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در سه شنبه هفدهم تیر 1393 و ساعت 12:32 |

این مسابقه برای سنین ابتدایی و راهنمایی تهیه شده و فایل آن که به صورت WORDمی باشد جهت استفاده مدارس و مراکز فرهنگی در آخر همین متن جهت دانلود قرار داده شده است.

سه برگ A4 به صورت پشت ورو را پرینت کرده و روی هم قرار دهید و از وسط تا نموده و منگنه کنید آنگاه کتابچه ای  که شامل5 داستان از حضرت علي (علیه السلام) است درست می شود که مقابل هر داستان یک نقاشی بدون رنگ در صفحه مقابل آن قرار داده شده است شرکت کننده ها باید پس از مطالعه داستانها نقاشی روبروی آنها را بر اساس داستان رنگ آمیزی وتکمیل کنند.دانش آموزان مقطع راهنمايي علاوه بر رنگ آميزي و تكميل نقاشيها در قسمت تعيين شده در آخر دفترچه نتيجه اي كه از هر داستان گرفته مي شود در كوتاهترين عبارات مي نويسند.

اين  مسابقه جهت ايام تولد يا شهادت امام علي عليه السلام قابل استفاده مي باشد.

دریافت فایل:

مسابقه مولود كعبه


برچسب‌ها: نقاشي كتاب كودك
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 و ساعت 13:48 |

این مسابقه برای سنین ابتدایی و راهنمایی تهیه شده و فایل آن که به صورت WORDمی باشد جهت استفاده مدارس و مراکز فرهنگی در آخر همین متن جهت دانلود قرار داده شده است.

سه برگ A4 به صورت پشت ورو را پرینت کرده و روی هم قرار دهید و از وسط تا نموده و منگنه کنید آنگاه کتابچه ای  که شامل5 داستان از حضرت حسن عسكري (علیه السلام) است درست می شود که مقابل هر داستان یک نقاشی بدون رنگ در صفحه مقابل آن قرار داده شده است شرکت کننده ها باید پس از مطالعه داستانها نقاشی روبروی آنها را بر اساس داستان رنگ آمیزی وتکمیل کنند.

دانش آموزان مقطع راهنمايي علاوه بر رنگ آميزي و تكميل نقاشيها نتيجه اي كه از هر داستان گرفته اند را در محل تعيين شده آخر كتابچه در كوتاهترين وزيباترين عبارات بنويسند.

اين  مسابقه جهت ايام تولد يا شهادت امام حسن عسكري عليه السلام قابل استفاده مي باشد.

وجه تسميه اين مسابقه اين است كه محل دفن حضرت  "سامراء" كه مخفف "سُرََ من رءَا "به معني "هر كس ببيند شاد مي شود "مي باشد .

دریافت فایل:

مسابقه خورشيد شادي بخش (5داستان از امام حسن عسكري عليه السلام)

+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در پنجشنبه دهم بهمن 1392 و ساعت 14:29 |

عباسِ رضا(علیهما السلام)حضرت شاهچراغ احمدبن موسی علیهما السلام-تصویرگر علی اکبر رستگار

به دلیل محبت زیادی که امام موسی کاظم علیه السلام نسبت به حضرت احمدبن موسی (علیه السلام) داشتند بعد از شهادت ایشان اکثر مردم خیال می کردند امام بعدی حضرت احمد بن موسی (علیه السلام ) است ولی حضرت همه مردمی را که برای بیعت با ایشان آمده بودند را جمع کرد ونزد حضرت امام رضا (علیه السلام) برد وبه آنها فرمود : " ای مردم، همچنان که اکنون تمامی شما با من بیعت کرده اید، بدانید که من خود، در بیعت برادرم علی بن موسی(علیهما السلام) هستم. او پس از پدرم، امام و خلیفه بحق و ولی خداست. از طرف خدا و رسولش بر من و شما واجب است که از او اطاعت کنیم.))

وسپس با سخنانی همه را قانع کرد که امام بعدی امام رضا (علیه السلام) است و همگی با حضرت امام رضا(علیه السلام) بیعت کردند امام رضا (علیه السلام) هم برادرشان را دعا کردند و فرمودند:(( هم چنان که حق را پنهان و ضایع نگذاشتی، خداوند در دنیا و آخرت تو را ضایع نگذارد.))


برچسب‌ها: داستان مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در سه شنبه هفتم خرداد 1392 و ساعت 10:56 |
 
امام خردسال داستان امام جواد علیه السلام
خليفه ستمگر عباسي که با اطرافيانش به شکار ميرفت از کوچه اي ميگذشتند    بچه هايي که در کوچه بازي ميکردند پا به فرار گذاشتند غيرازيکي .
خليفه از اوپرسيد چرا فرار نکردي ؟فرمود:من کار بدي نکردم تا فرار کنم فکر نکنم تو هم ازآنهايي باشي که بي جهت به کسي آسيب برساني غير ازاين راه هم وسيع است ومن مزاحم عبور شما نيستم خليفه که باجواب کودک مبهوت شده بود پرسيد توکيستي فرمود:محمدبن علي (عليه السلـام)
خليفه به شکاررفت ولي جز ماهي کوچکي که باز شکاريش گرفته بود چيزي عايدش نشدناگهان فکري به خاطر پليدش رسيد تصميم گرفت باهمان ماهي انتقام حاضرجوابي امام جواد(عليه السلـام)رابگيرددرراه بازگشت ماهي راميان مشت خود گرفت وبه امام گفت :اگر گفتي چه چيزي دردست من است ؟امام فرمود:خداوند مخلوقاتي درآب درياداردباز شکاري پادشاهان آنهارا شکار ميکند وآنگاه پادشاهان باآنها ميخواهند فرزند پيغمبرراامتحان کنند.
آري او باوجود خردسالي چيزي از اجداد طاهرينش کم نداشت.

برچسب‌ها: داستان مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 و ساعت 8:7 |
 
                           هادي
 داستان از امام هادی علیه السلام
درزمان امام هادي(عليه السلام) زني را که به دروغ ادعا ميکرد حضرت زينـــب (سلام الله عليها) است وبا معجزه اي ازپيامبرتاکنون جوان مانده ،نزد خليفه آوردند خليفه از امام هادي خواست تادروغگويي اين زن را اثبات کند امام فرمودند چون درندگان از آسيب به اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه وآله) خودداري ميکنند اگر تو واقعا ًحضرت زينب هستي پس داخل قفس شيرها برو. زن  گفت اگر راست ميگوييد خودتان اول در قفس شيرها برويد حاضران با تعجب مشاهده کردند که امام به داخل قفس شيرها رفت و شيرها با احترام اطراف حضرت را گرفتند وکوچکترين آسيبي به حضرت نرساندند حتي شيري که ازهمه پيرتر بودگويي باامام صحبت کردوسپس امام هم به شيرها چيزي فرمود .
پس از آنکه امام از قفس شيرها بيرون آمد به زن گفت حالا نوبت شماست زن به التماس کردن افتادواقرار کردکه دروغ گفته است.
آنگاه از امام درباره گفتگويش باشيرهاپرسيدندحضرت فرمودند شيرپير از شيرهاي جوان گله کرد چون ازغذايي که داخل قفس ميريزندچيزي براي او باقي نميگذارند ومن به شيرهاي جوان سفارش کردم ازاين پس اول بگذارند که شيرپير غذا بخورد وسپس آنها سراغ غذا بيايند.
نوبت غذاي شيرها که شد ديدند که شيرها  دستور امام را دقيقاًانجام دادند.
 
 
 

برچسب‌ها: داستان مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 و ساعت 8:22 |
تيرانداز بي نظير امام باقر علیه السلام

 

خليفه يک مسابقه تير اندازي ترتيب داده بود وبراي تحقير کردن امام باقر (عليه السلام)که به سن پيري رسيده بودندبه اصرارازايشان خواستند تادر مسابقه شرکت کنند اما امام در برابر چشمان بهت زده حاضران هفت تير پي درپي را به هدف نشاند در حالي که هر تير ،تير قبلي راازوسط به دونيم کرده وسپس به هدف نشسته بود .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

برچسب‌ها: داستان مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 و ساعت 8:42 |
حضرت زهرا سلام الله علیها

لباس عروسي
 
عروسي حضرت زهراوحضرت علي(عليهما السلام) نزديک بوددختر فقيري از حضرت زهرا لباسي کهنه درخواست ميکند .ولي حضرت با عمل به آيه اي از قرآن که مي فرمايد :((از آنچه دوست داريد انفاق کنيد )) لباس عروسي اش را به دختر فقير مي بخشد وخود به همان لباس کهنه اش قناعت ميکند.

برچسب‌ها: داستان مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در دوشنبه سی ام بهمن 1391 و ساعت 7:14 |

داستان مصور نهج البلاغه -حضرت علی علیه السلام

حضرت علی علیه السلام  مشغول صحبت برای اصحاب خود بودند  کلام زیبا و پر معنای امام آتش حسد و کینه یکی از خوارج را که در میان جمع نشسته بود شعله ور ساخت طوری که طاقت نیاورد و غضبناک برخاست و فریاد کشید : " خدا بکشد این کافر را چقدر می داند ."

اصحاب از این سخن مرد بر آشفتند و به سویش حمله ور شدند تا اورا بکشند .ولی ناگهان با صدای حضرت در جا خود ایستادند:

 

"آرام باشید او تنها یک دشنام داده و جزایش یا یک دشنام است یا اینکه از او بگذریم."

 

والبته امیر المؤ منین آنچنان که برازنده او بود راه دوم را برگزید.

 

منبع :

حکمت 420 نهج البلاغه :

: و روي انه ع کان جالسا في اصحابه-  فمرت بهم امراة جميلة فرمقها القوم بابصارهم-  فقال ع-  ان ابصار هذه الفحول طوامح و ان ذلک سبب هبابها-  فاذا نظر احدکم الى امراة تعجبه فليلامس اهله-  فانما هي امراة کامراته-  فقال رجل من الخوارج-  قاتله الله کافرا ما افقهه-  فوثب القوم ليقتلوه-  فقال ع رويدا انما هو سب بسب او عفو عن ذنب


برچسب‌ها: داستان مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در دوشنبه هجدهم دی 1391 و ساعت 7:57 |
 
ياريگر ناشناس امام سجاد علیه السلام
 
امام سجاد (عليه السلام) مانند اجداد بزگوارش مخفيانه به مستمندان کمک مينمودند وبراي اينکه هم فقراء شرمنده نشوند وهم کار خيرشان مخفي بماند وقتي به در خانه فقيري ميرفتند در خانه را با دست نگه مي داشتند تا صاحب خانه نتواندايشان را ببيند حتي يکي از نزديکان حضرت که مرد فقيري بود مرتب از ايشان بدگويي ميکرد و ميگفت اين علي بن الحسين اصلـاًبه فکر ما که قوم وخويش اوهستيم نيست اماپس از شهادت حضرت فهميد آن ناشناسي که مرتب به اوکمک ميکردکسي جز علي بن الحسين (عليه السلام) نبوده است.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

برچسب‌ها: داستان مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 و ساعت 8:3 |

پيامبر رحمتپیامبر رحمت

 اصحاب اطراف پيامبر (صلی الله عليه وآله) نشسته بودندکه ناگهان مردی خشمگين وارد شد و فرياد زد :اين محمد کجاست که به خدايان ما توهين کرده  تا اورا بکشم!

اصحاب خواستند تا به مرد اعرابی حمله کنند اما پيامبر مانع آنها شد .نزديک آن مردآمدو به او که ازچهره خسته وخاک آلود ش معلوم بود راه درازی را آمده فرمود :شما الآن خسته وگرسنه ای بهتراست غذايي بخوری واستراحتی کنی آن وقت خودم محمد را به تو نشان خواهم داد.

مرد اعرابی بعد از آن که غذايي خورد دنبال بالشی می گشت که کمی بخوابد پيامبر سر اورا روی پای خود گذاشتند ومرد به خواب رفت وقتی بيدار شد آفتاب بالا آمده بود سراسيمه بلند شد وبا شرمندگی به چهره مهربان ونورانی پيامبر نگاه کرد .پيامبر با لبخندی بر لب فرمود: محمد منم !

اما ديگر در قلب اعرابی عشق به محمد جای نفرت را گرفته بود.


برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه هشتم مهر 1391 و ساعت 10:0 |
امام صادق (عليه السلام) همراه جمعيتي به سوي مدينه ميرفتند نيمه هاي راه حضرت ازمسير اصلي خارج شدند وبه راهي رفتند که منتهي به يک روستا ميشد يکي ازدوستان امام ازامام جدانشد همان شخص نقل ميکند که پس از طي يک مسافت طولـاني به روستايي رسيديم اين سوال در ذهنم بود که چه کار مهمي باعث شده تا امام اين همه راه را بيايد ؟جوابم را در صحبتهاي کودکي که امام روي زانوي مبارکشان نشانده بودند يافتم: “من خيلي امام صادق (عليه السلام) را دوست دارم اما پدرم آنقدر گرفتار است که فرصت نمي کند مرا به مدينه ببردتاامامم راببينم” همينطور که کودک براي امام درددل ميکرد قطرات اشک از ديده امام مي چکيدآري امام اين همه راه را براي ديدار دوست کوچکش آمده بود

برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 7:41 |
مردم درمسجد منتظر پيامبر بودند اما بچه هاي بازيگوش مدينه راه رابر پيامبر بسته بودند وپيامبر به نوبت بچه ها را بردوش خود سوار مينمودند صداي شادي بچه ها کوچه راپر کرده بود مردم که نگران شده بودند بلـال را به دنبال پيامبر فرستادند بلـال تا بچه ها راديد که از سروکول پيامبر با لـا مي روند با عصبانيت به سمت بچه ها رفت تا آنها را از پيامبر دور کند اما پيامبر اورا راآرام کرد وبه او فرمود تا به خانه رود وبراي بچه ها چيزي بياورد بلـال به خانه پيامبر رفت و از حضرت زهرا چند گردو گرفت وبه پيامبر دادپيامبر به بچه ها فرمود  بچه ها آيا شترتان را به قيمت اين گردوها به من ميفروشيد بچه ها که ازبس بازي کرده بودند گرسنه شده بودند يک صدا گفتند:بــــــــــــــــــله گردوها راگرفتندو هريک در گوشه اي مشغول شکستن گردو شدند پيامبر خوشحال وخندان  به مسجدآمد وبه مردم فرمود :يک روز برادران يوسف اورا به چند درهم فروختندوامروز بچه هاي مدينه مرا به چند گردو!

 

 

 


برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 7:39 |

امام حسن عسکری علیه السلامامام حسن عسکري(عليه السلـام) را به يكى از عمّال دستگاه ستم سپردند كه نحرير نام داشت تاامام را در منزل خود زندانى كند.زن نحرير به وى گفت: از خدا بترس.تو نمى دانى چه كسى به خانه ات آمده آنگاه مراتب عبادت و پرهيزگارى امام را به شوهرش يادآورى كرد و گفت: من بر تو از ناحيه ايشان بيمناكم،نحرير به او پاسخ داد: او را ميان درندگان خواهم افكند.سپس در باره اجراى اين تصميم از اربابان ستمگر خود اجازه گرفت.آنها هم به او اجازه دادند.اين عمل درواقع به مثابه يكى ازشيوه هاى اعدام درآن روزگاربوده است.نحرير، امام را در برابر درندگان انداخت و ترديد نداشت كه آنها امام را مى درند و مى خورند.پس از مدّتى به همان محل آمدند تا بنگرند كه اوضاع چگونه است.ناگهان امام را ديدند كه به نماز ايستاده است ودرندگان گرداگردش را گرفته اند. لذا دستور داد ايشان را از آنجا بيرون آوردند.آري درندگان به امام احترام مي گذارنداما برخي از به ظاهر انسانها چه ظلمها که در حق اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه وآله)روانداشتند.


برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 7:36 |

حضرت علي از کوچه اي ميگذشت بچه ها مشغول داستان مصور - حضرت علی علیه السلام

بازي بودند اما در گوشه اي بچه اي غمگين نشسته

 بود حضرت با اينکه خيلي کار داشت امادلش راضي نشدکه آن کودک را غمگين ببيند پس جلورفت وازاو علت ناراحتي اش را پرسيداوگفت:که چون بابا ندارد بچه ها اورا بازي نداده اند .

حضرت دست نوازشي برسرکودک يتيم کشيد وبه او فرمود: من همين جا مي نشينم برو وبا بچه ها بازي کن واگر گفتند بابا نداري بگو آن مردي که آنجا نشسته باباي من است . 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 7:33 |
حق والدين داستان مصور امام زمان (عج)
شخصي در نجف اشرف پدر پيري داشت  او هرشب مراقب پدر پير خود بود مگر شبهاي چهارشنبه که به اميد ديدار امام زمان به مسجد سهله ميرفت اما پس از مدتي شبهاي چهارشنبه را هم درکنار پدر پيرش مي ماند وديگر به مسجد سهله نميرفت يکي از علماي نجف علت آن را از اوپرسيد واودرجواب گفت:درشب چهلم درراه مسجد اسب سواري به سوي من آمد وقتي نزديک شد از من پرسيد به کجا ميروي ؟گفتم :مسجد سهله  پرسيد ؟چيز خوردني داري؟گفتم:نه فرمود:دست درجيبت کن؟گفتم :درجيبم چيزي نيست ولي بازهم از من خواستند که جيبم رابگردم وقتي دست در جيبم کردم تازه متوجه کشمشهايي شدم که درجيبم ريخته بودم ازخود پرسيدم اين شخص از کجا از داخل جيبهاي من خبر داشت که صداي دلنشين اومرا به  خود آورد:اوصيک بالعود (تورا به پدر پير سفارش ميکنم) وسه بار اين سخن را تکرار کرد راستي ازکجا ميداند که من پدر پيري دارم خواستم چيزي بپرسم اما ديگر اورا نديدم.ازآن پس ديگر به مسجد سهله نرفتم چون ميدانستم امام زمان بيشتردوست دارندکه من ازپدرپيرم مراقبت کنم.





برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 7:31 |

کريم اهل بيت (عليهم السلـام)

دو مرد با يكديگر به شدّت نزاع مى كردند. يكى اموى بود و ديگرى هاشمى و نزاع آنان بر سر اين بود كه قوم كداميك بخشنده تر هستند؟ يكى از آن دو گفت: تو به سوى ده نفر از كسانت برو و من نيز به سوى ده نفر از كسانم مى روم و از آنان مى خواهيم كه به ما چيزى ببخشند. آنگاه مى بينيم كه كدام يك بخشنده ترند. سپس چون اين آزمون به پايان رسيد،اموال را به صاحبانشان باز پس مى دهيم.البته آنان با خود شرط كرده بودند كه كسى را از جريان اين آزمون آگاه نسازند.مرد اموى به سوى ده تن از كسانش رفت و از هر كدام از آنان هزاردرهم گرفت.مرد هاشمى هم به سوى امام حسن بن على (عليه السلـام) رفت. آن حضرت دستور داد يكصد و پنجاه هزار درهم به وى ببخشند.آنگاه آن مرد به نزد امام حسين(عليه السلـام) رفت.آن حضرت از وى پرسيد: آيا پيش از من نزدكس ديگرى هم رفته اى؟ وى پاسخ داد: نخست نزد امام حسن رفتم. فرمود: من نمى توانم افزون بر آنچه سرورم داده است، بپردازم. آنگاه به وى يكصد و پنجاه هزار درهم بخشيد. مرد اموى با ده هزار درهم بازگشت و مرد هاشمى با سيصد هزار درهم آمد. يعني سي برابربا اين تفاوت كه اموى اين مبلغ را ازده نفرجمع آورى كرده بودوهاشمى تنها از دو نفر. چون اين آزمون به پايان رسيد، بنابر شرطى كه داشتند، مرد اموى اموالى را كه گرفته بود به سوى صاحبانشان برد و آنان با كمال خوشحالى هرمبلغى راكه داده بودند، باز پس گرفتند. مرد هاشمى نيز اموالى را كه از امام حسن و امام حسين عليهما السلام گرفته بود به آنان باز گرداند، امّا آن دو از پذيرش آن خود دارى كردندوفرمودند: ما آنچه بخشيديم پس نمداستان مصوّر از امام حسن علیه السلاميگيريم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برچسب‌ها: داستانهای مصوّر, نقاشی کتاب کودک
+ نوشته شده توسط علی اکبر رستگار در شنبه یکم مهر 1391 و ساعت 7:30 |